ديوانـه گي يعني ..
بروي توي مسيج هات .. همه را مارک کني .
بعد بروي روي ديليت .. چشمات را ببندي .
و فکر نکني به همه خاطره هات .
يعني فکر کني که مي تواني فکر نکني .
ديوانه گــي يعني به خودت رحم نکني .
يعني بي رحمي ..
يعني سعي کني فکر کني که انسان از نسي (نسيان) مي آيد و
فراموش کار است خيلي .
يعني وقتي که همه چيز پاک شد ..
با ديدن empty چشم هات هم خشک بشوند .

* زمستان مي خواهد دلم .. برف .. که گم بشوم در سپيدي اش .
+
نوشته شده 88/07/29 توسط Nomad
|
کاش بـاد بيايد ..
بيايد
بادي
آن چنان که
ببرد
با خودش
کسي را .
که شبيه ِ من نيست .
که منم اما .
کاش بـــاد بيايد .

* کاش يه برگ بودم و باد من و با خودش مي برد .
+
نوشته شده 88/07/15 توسط Nomad
|
قسم به سيب يا حتا اگر بخواهي قسم به گندم !
ما با هم بوديم .. در تمام ِ لحظه ها ..
خدا با يک چشم به ما نگاه مي کرد .
نه تو چشم هايت سياه تـر بود .
نه من چشم هايم رنگ بـاران گرفته بود آن وقت ها .
حتا بعد ترش .. با هم هبوط کرديم .
با هم به اين زمين رسيديم .
که کشف کرديم فاصله ي آسمان تا زمين را .
با هم از خورشيد .. سايه قرض گرفتيم .
از سايه .. درخت ، از درخت .. گل ، از گل .. عشق !
با هم از دريا براي گل هايمان آب آورديم .
هم نگاه بوديم مــا.
پاگيـر اين زمين شدي ..
که يک پاي آرامشت لنگ شد .
همان وقت ها هم ياد گرفتي سکوت کني .
که با هم نباشيم . که دور شدي . که نبودي .
که من ياد گرفتم بترسم .. که کم بشوم از تو .
به ياد داري حتمن شروع ِ اين " با هم تنهايي ها را "
آغازش را بنويس به تاريخ همان روزي که
چشم هايم را به جاي سياه آبي کشيدي . دست هايم را در جيب و پاهايم را به راه .
* مي دونم خيلي بد نوشتم .. ولي همه ش حسم بوده لابد ديگه !!
* هر گودال آبي شايد ابري باشد که چکه چکه تمام شده !!

+
نوشته شده 88/07/01 توسط Nomad
|
از هوا اگـر پرسيده باشي .. اين جا هوا هنوز به درجه ي تبخير من نرسيده .
واضح تر اگـر بخواهي يعني تحمل کردني است .. هرچند نفس کشيدني نيست .
هنوز اگـر به اتاقم بيايي .. پنجره را که باز کني درخت ها و گل ها را مي بيني .
با پله هاي مارپيچي ِ ساخت بابا اگـر به حياط برسي .. انجير هم مي خوري .
آفتاب گردان ها و رزها و نسترن ها و ياس را مي بيني که پيچيده به پله ها .
اگر فراموش کار نباشي بايد سراغ درخت توت و لاله عباسي ها را هم بگيـري .
که کاش نگيري . چون هيچ خوش ندارم که خبر ِ مرگ به کسي بدهم .
سبزي هم حتـا مي چيني اگـر زود تر از قيچي ِ ماما دست به کار بشوي .
البته اگـر تمام اين اگر ها ناي ِ حقيقت شدن را داشته باشند .
اگـر که نه .. تو نمي آيي .. و يادت مي رود اصلن که آمـدن هـم کـاري است .
و جهان در فعل هاي منفي خلاصه خواهد شد .

* حياط خانه ي ما زيباست .. به لطف ِ زحمات بابا و نگاه هاي پرمحبت ماما .
* آدم ها بد نباشند شايد . رفتارشان فقط گاهي آزار دهنده مي شود .
* به عميق ِ چشم هاي کسي که اين روز ها عاشقانه دوست داشتن را درد مي کشد .
( نمي دونم ترکيب عميق چشم ها درسته يا نه .. اما من نخواستم جور ديگه اي بنويسمش ! )

+
نوشته شده 88/06/24 توسط Nomad
|
من اهل اين مسخره بازي ها نبودم اصلن .
آدم .. شايد يک چيزي را دوست داشته باشد ..
حتا خيلي هم دوست داشته باشد ..
اما انتظارش را نکشد . انتظار چيز ديگري را بکشد يعني .
مثلن شايد فلسفه دوست داشته باشي .
اما منتظر روان شناسي يا راهنمايي و مشاوره باشي .
اين مي شود که تا آخرين لحظه .. توي صفحه ي سازمان سنجش
بين حروف ف ل س ف ه – ش ه ي د ب ه ش ت ي
بگردي دنبال ر و ا ن ش ن ا س ي !!
شايد که يک روان شناسي يکهوووو قلمبه از تويش بزند بيرون .
اين بهت زده شدن .. چيز بدي است هااا . خيلي بد گلم .
انقدر بد .. که پيش چشم هاي بهت زده ي مادرت و بقيه ..
اشک مي ريزي پيلا پيلا .. و بندگان خدا مي مانند چه شده .
که قبول شده اي ؟ نشده اي ؟ اصلن چه شده اي ؟ ؟؟!!
بد است که تو با تمام نگرانيت بعد از يکي دو هفته
هر روز پرسيدن اين سوال که .. نتايج نيومد ؟؟؟
با يه عالمه ذوق ميگي ايول خانومي ..و کلي خوشحالي مي کني ..
بعد سکوت اين طرف تلفن آزارت مي دهد ..
مي پرسي نسترن ؟؟؟ چرا انقدر سرده صدات ؟!
با همه ي اين ها .. من خيلي خوش بختم .. خيلي خوش بخت .
که مامان باباي بفهمي دارم .. که دوستم دارند .. که بابام از خوشحالي گريه مي کند .
که خواهرم آرامم مي کند .. برادرم توضيح مي دهد که بايد همه چيز را پذيرفت .
فقط
نگرانم .
نگران دوستام .
که مدام بايد مراقبشون باشم .
که پدر مادراي قاطي اي دارن . و نمي فهمن روح بچه هاشون رو چه طوري به گند مي کشن .
که نمي فهمن بچه هارو نمي شه به زور فرستاد حقوق .
که نمي فهمن .. نمي فهمن فقط بچه داشتن مهم نيست .
خدايا .. خودت کمکشون کن . پيشاپيش مرسي خدا . تشکرات !! مي بوسمت !!
* نمي دونيد من کجا عکس آپلود کنم که بعد چند وقت نپره ؟؟؟
* من که خوب مي دانم .. بادبادک ِ بي تاب ِ تمام ترانه ها ..
هميشه بر پشت بام خلوت ِ خاطره هاي تو مي افتد ..
ديگر چه فرقي مي کند که بدانم باز از کدام طرف مي وزد ؟! ( يغما گلرويي )

+
نوشته شده 88/06/19 توسط Nomad
|
به انتظار ايستاده ام
که فرشته اي بيايد
بال هايش را به من قرض بدهد
من بروم پيش خدا .
از همان بالا نگاه کنم به فرشته
به فرشته ي خداي بزرگ ِ دوست داشتني .
ببينم فرشته چقدر مي تواند از حساب لب خند هاش
براي اين زندگي ِ کج خرج کند .
تا کجا لب خند هايش واقعي مي ماند ؟!
از کجا گريه ، صورت ِ فرشته ي زيبا را خراش مي دهد ؟!
با گرمي ِ رد ِ اشک .. تا کجا نمي سوزد پلک هاش ؟!
ببينم فرشته ها .. بي بال اگر باشند
به بال هاي همه پروانه ها حسادت نمي کنند ؟!
ببينم زندگي فرشته ها را بدجنس مي کند ؟!
انقدر بد .. که بال پروانه ها را بسوزانند
از حسادت .
ببينم خدا چه تقلبي مي رساند به اين سوگلي ِ بي بال
اصلن فرشته هاي بي بال را دوست دارد يا نه ؟!
نگاهشان مي کند هيچ ؟!
ولي انقدر ها هم طول نمي کشد .
شايد اصلن براي گرفتن تمام سوال هام صبر نکنم .
من بال هاش را پس مي دهم .
بي هيچ علتي . برمي گردم به همين اتاق .
همين اتاق با چهار ديوار و يک سقف و کمي پنجره .
همه ي کار ها که علت نمي خواهد .

* هيواي عزيـز .. پاک کني اگر داري .. بيا با من نصف کن . قول مي دم مثه هميشه گمش نکنم !
* من با تو فهميدم .. زيبايي ام خوبه .. يک مرد ِ مغرور ِ رويايي ام خوبه ( آلبوم جديد و زيباي هلن )
* وقتي تو اين جايي .. دنيا همين خونه س .. حالا بگو تو بازم .. اين زن يه ديوونس ( بازم هلن )
* آدم هميشه با اميد هاش زنده س . همه چي بهتر مي شه ! (اميدوارم)

+
نوشته شده 88/06/07 توسط Nomad
|
اصولن در اين اواخر .. موضوع بيش تر وبلاگ ها يه چيز شده .
گفتني نداشتم .. ولي حالا .. پيشنهاد مي کنم ايني که گذاشتم رو دانلود کنيد .
ارزش ديدن و شنيدن رو داره .. هيچي نمي گم ..
هرکي خواست اعتماد کنه و دانلود کنه .. خودش ببينه .
زيبا .. خداحافظ

+
نوشته شده 88/06/02 توسط Nomad
|
فکر کن که قلبت درد بگيرد ..
انگار که هي باد کند هي مچاله شود.
يا اين که پشت پلک هات يکهو گرم بشود..
و احساس کني چشم هات دارند مي سوزند.
همين طوري گفتم اين دو تا حس رو ..
خواستم با خودم هم دردي کرده باشم .

+
نوشته شده 88/05/31 توسط Nomad
|
حالا خواهر مانده و من .
ماما و بابا هم که نباشند نمي شود .
رضـا رفت .. دارد مي رود يعني .. برادرم مــرد شده .
همان رضاي کوچکي که وقتي فوتبال بازي مي کرد ..
مي گذاشت _ بي اجازه ي ماما _ با دوچرخه از کوچه بيرون بروم .
همان رضا کوچولويي که مژه هاي سياه خوشگل داشت .
در چشم هايش فقط شيطنت بود و بيش تر مهرباني ..
هماني که هر وقت گريه مي کردم بغلم مي کرد ..
توي آينه نشانم مي داد و مي گفت ببين گريه مي کني زشت مي شي !
هماني که قبل از هر خرابکاري ، همه چيز به اسمش نوشته شده بود .
همان رضا کوچولويي که همه دوستش مي داشتند .......حالا .. !!
همه دوستش داشتند .. همه . همه .
* اسم پسرهاتان را رضا نگذاريد ..
* مجاز شدم راستي .. ۲۲۷۸ .
+
نوشته شده 88/05/21 توسط Nomad
|